کلوپ مشتريان نشر چشمه |

با اينكه دويدن را دوست دارم، با اينكه مسيرهايي را انتخاب ميكنم كه با آدمها روبهرو نشوم، با اينكه ساعاتي را براي دويدن انتخاب ميكنم كه خلوتترين ساعات شبانهروز هستند، هميشه يكجور نياز به ديدهشدن در وجودم هست. حتا وقتي تا كيلومترها ماشيني ديده نميشود و اتوبان خالي خالي است، هميشه فكر مي كنم كسي هست كه مرا ميبيند. كمرم را صاف ميكنم و استيل دويدن را نگه ميدارم. حتا با آن نفر خيالي حرف ميزنم. مثلا ميگويم: شما چطوريد؟ من بد نيستم و فكر ميكنم امشب شب خوبي باشد. يا ميگويم: ميداني! زندگي تكرار نميشود و اين عملكردن را غير ممكن ميكند. اما ميشود بهترين حس را داشت و من گاهي دارم.
- بخشي از داستان آن گوشه دنج سمت چپ-
ادامه ... (متن يكي از داستانها، ...)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|