تبليغاتX
لب چشمه - اين مردم نازنين
 
کلوپ مشتريان نشر چشمه
 

 

- این مردم نازنین (قصه‏های رضا کیانیان با مردم)
- نشر مشکی
- چاپ نخست، 1388
- 167 صفحه
- ۳۲۰۰ تومان

«اين مردم نازنين» شامل داستانک‌هاي برخورد رضا کيانيان با مردم کوچه و بازار است.
او در دوران بازيگري‌اش، هر برخورد جالبي را که با مردم برايش پيش آمده، يادداشت کرده و سعي کرده خاطرات گذشته را هم به ياد بياورد و هرچه را به ياد آورده و هرچه را قابل چاپ بوده، در اين دفتر آورده است. او که قبلاً چند نمونه از اين داستانک‌ها را در مجلات «فيلم» و «نقش صحنه» منتشر کرده، اميدوار است در سال‌هاي بعد، دفترهاي ديگر اين مجموعه را هم چاپ کند.
رضا کيانيان پيش‌تر آثاري مثل «بازيگري»، «تحليل بازيگري»، «بازيگري در قاب»، «شعبده بازيگري» و «ناصر و فردين»، درباره تجربياتش در حوزه بازيگري و همچنين سه فيلمنامه «پاتال و آرزوهاي کوچک»، «سومين سرنوشت داوود» (در يک مجلد) و «ماجراجوي جوان» را منتشر کرده است.

 پشت جلد:

«شهرت، تنهایی را می‌دزدد. همه‌جا نگاهت می‌کنند. همه‌جا با تو هستند. زیر ذره‌بین هستی. فقط در خانه می‌شود تنها بود؛ اگر تلفن‌های علاقه‌مندان بگذارند! در خانه هم باید همیشه پرده‌ها کشیده باشد. من هم مثل هر آدم دیگری تنهایی می‌خواهم. من هم به تنهایی نیاز دارم. بازیگری در هر شکلش تنهایی ندارد. بازیگر، پشت صحنه و روی صحنه همیشه با عده‌ای دم‌خور است. تنها نیست... من در خیلی قلب‌ها، خانه‌ای دارم. هیچ‌وقت آواره نمی‌شوم. بی‌سرپناه نمی‌مانم. این همه قلب، این همه خون، این همه تپش. این ‌همه عشق، این‌همه تنهایی و این ‌همه مردم. این‌ مردم نازنین.

از متن كتاب:

روز – داخلی – تاکسی

بعد از سریال آپارتمان که تازه معروف شده بودم، از میدان انقلاب سوار تاکسی شدم. می‏آمدم به سمت خیابان بهار. طبق معمول یکی دو تا خانم مرا شناختند و سلام و علیک کردند و طبق معمول می‏پرسیدند آخر سریال چه می‏شود.
در این مدت راننده مرا شناخت. نگاه‏های او از آینه جالب بود. هر بار که نگاه می‏کرد گویی چیزی را کشف می‏کرد و خنده‏ی نرمی زیر پوست‏اش می‏دوید.
میدان فردوسی خانم‏ها پیاده شدند. من بودم و او.
گفت: تشریف بیارین جلو بنشینید.
رفتم جلو. چیزی می‏خواست بگوید که هی نمی‏گفت. بالاخره گفت: خانمی که نقش همسر شما را بازی می‏کنه، به چشم خواهری خیلی خوشگله.
گفتم: بله. ایشان همسر دارند و دو دختر.
سکوت کرد. مسافری سوار نمی‏کرد. گاهی نگاه‏ام می‏کرد که چیزی بگوید و نمی‏گفت.
گفتم: لطف کنید سر بهار نگه دارید.
مثل این که فهمید دیگر فرصتی برای گفتن چیزی که از مدتی پیش می‏خواست بپرسد، نمانده. هم‏زمان با گرفتن ترمز پرسید: آقای کیانیان! راستی وضع فساد در سینما چه‏طوره؟

 

 

  نوشته شده در  ساعت 9 بعد از ظهر  توسط مدیر وبلاگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM