کلوپ مشتريان نشر چشمه |
آخر آدم چه بگوید، زبان قاصر است، این نویسندههای (...) ما میروند سفر که تفریح کنند! آقای نویسنده میری سفر که تفریح کنی؟ خجالت بکش (...)! نرو سفر تفریح کن، یا لااقل برو سفر تفریح نکن، جستجو کن. مگه تو چیت از "دختری به نام نل" کمتره؟ مگه تو گم کردهای نداری؟ اگه نداری چرا نویسنده شدی؟ زجر بکش برادر، بر و بر نگاه کن تو خورشید. عینک آفتابی میزنی میری سفر؟ نه بابا! کوله پشتی هم بردار. توي کوله پشتیت رو هم پر تخمه ژاپنی کن. تف به روت بیاد! بیغیرت! الان من میخوام برای نوشتن رمانم برم تو دل کویر، یک کانتینر خاک کویرو بار بزنم بیارم، هروقت خواستم بنویسم یک مشت بریزم تو چشمام، قشنگ بنویسم. فردا شاید رفتم شمال یک بشکه آب از طرح سالمسازی آوردم که هروقت قلمام پیش نرفت یک قلوپ بخورم راه بیفتم. مگه همینگوی نبود؟ مگه ژول ورن نبود؟ مگه آگاتا کریستی نبود؟ فکر کردین همینگوی دلش برای اسپانیا سوخته بود یا سرش درد میکرد برای ماجراجویی یا میخواست با فاشیستها بجنگه. سیکتیر! همینگوی هروقت داستان کم میآورد روی کرهی جغرافیا نگاه میکرد میدید کجا جنگه میرفت اونجا، میخواست در مورد مجروحشدن بنویسه مجروح میشد، میخواست در مورد معلولیت بنویسه خودشو پرت میکرد جلو خمپاره، آخرش هم خواست در مورد خودکشی بنویسه که اونجوری شد. تو کشور ما آقایان نویسنده هنوز مرگ رو لمس نکردهاند در مورد مردن مینویسند. قباحت داره آقا! آدم بورخس بدنش به درد میاد. مرد حسابی! میخوای در مورد غزه بنویسی نشین زیر کولر تو این سر سیاه زمستون. پاشو برو غزه. حالا درسته گذرگاه رفح رو بستن نمایندهی سازمان ملل هم نمیتونه بره داخل ولی تو برو، تو که اسم خودتو گذاشتی نویسنده برو، بزن به قلب دشمن، برو چند تا خمپاره بخور، لمس کنی خمپاره خوردنو، بعد بیا هرچی دلت میخواد راجع به خمپاره خوردن بنویس. چند تا عملیات انتحاری انجام بده تا دستت بیاد آدم اون لحظه چه حسی داره بعد بیا بنویس. اون ارزش داره وگرنه تخیل میکنی که چی بشه. تخیل کیلو چنده؟ ادبیات ما هرچی ضربه خورد از همین تخیل خورد. من میرم نون میگیرم میام همین رو مینویسم میشه داستان.
اون وقت آقایون همینجوری می شینن تو خونه راجع به یازده سپتامبر می نویسن. آقا می خوای راجع به یازده سپتامبر بنویسی برو آمریکا، ویزا نمی ده؟ نده. تو برو. تو کار خودتو بکن. می خوای در مورد اسکیموها بنویسی برو قطب. کشتی سوراخ بود نشد بری، ننویس. آخه مریضی راجع به اسکیموها می نویسی. ننویس. می خوای بنویسی هم از من گفتن، مبادا تخیل کنی. مبادا به رئالیسم خیانت کنی، مبادا به دفتر خاطراتت خیانت کنی. پیاده برو. با الاغ برو. هرچی سخت تر بهتر. زن و بچه رو با پس گردنی ببر سفر، زجرشون بده. خودت هم زجر بکش. هرکی تو راه باهات برخورد کرد با الاغ از روش رد شو بعد احساستو یادداشت کن. اگر کسی باهات برخورد نکرد سعی کن تو باهاش برخورد کنی، اگه جا خالی داد قید نوشتن رو بزن. آقایان نویسنده! به این سوی چراغ قسم! هرکی می خواد چیزی بنویسه باید آبستن آن چیز بشه، بعد بنویسه. می خوای در مورد روآندا بنویسی، یه تک پا پاشو برو روآندا، حامله شو برگرد بنویس. هرکی حامله ات کرد خیر و صلاحتو می خواد، می خواد نویسنده ات کنه. نویسنده باید همیشه آبستن باشه. هی نگین جنس مون جوره، دیگه بچه نمی خوایم. نگین فرزند کمتر زندگی بهتر. هرکه دندان دهد نان دهد. آخه بی ناموسها! چرا تجربه ی زیستن ندارین؟ این یکی رو که حتا هدایت هم داشت!! این زندگیه شماها دارین؟ جستجو نمی کنین؟ مگه جستجو چه بدی به شما کرده؟ صبح پا می شین میرین سر کار که از گشنگی نمیرین، دو بار در روز هم می رین می رینین که روده هاتون پاره نشه، ناهار قرمه سبزی می خورین شام هم کوکو سبزی کوفت می کنین، شب ها هم می خوابین. نفس هم می کشین. پس چرا جستجو نمی کنین؟ آخه چرا فقط از قاب پنجره تون دید می زنین و هیزی می کنین؟ چرا نمی رین تو تراس؟ چرا نمی رین بام تهران برینین؟ همه اش تو همون مستراح کوچولوی ته حیاط؟ آقایان نویسنده! عزیزان! دوستان! تن لش ها! مگر شما مرا الگوی خودتان قرار ندادین؟ پس چرا تفریح می کنید؟ چرا وقتی چایی می خورین سیبیلهاتون نمی ره تو استکان؟ مگه مرد نیستین؟ چرا عید نوروز می رین هتل جهانگردی گرگان؟ چرا آنتالیا؟ چرا گوش آداسی؟ چرا وقتی می خواین یه حالی به خودتون بدین نمی زنین تو گوش خودتون؟ چرا وقتی سرده کاپشن می پوشین؟ چرا وقتی این پاتون خواب میره اون یکی پاتونو نمی مالین؟ تابستونها چرا می رین استخر، فقط واسه ی شنا؟ چرا می رین حموم، فقط برای شستشو؟ چرا وقتی خوشحالین می خندین؟ چرا وقتی ایستک زیاد می خورین شاشتون می گیره؟ اصلا چه نویسنده ای هستین که ایستک زیاد می خورین؟ اصلا چرا زیاد می خورین؟ اصلا چرا می خورین؟ اصلا چرا؟ چرا؟ به راستی چرا؟
حامد حبيبي- وبلاگ ورطه
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|