کلوپ مشتريان نشر چشمه |
میگفتند روبهروی خانهاش ایستاده بوده و توی کیف کوچکش دنبال کلید ِ در میگشته، که موج انفجار، یا شاید یک ترکش سرگردان، سرش را پرت میکند وسط ِ خیابان. شاید آژیر خطر را نشنیده بوده، یا در همان چند ثانیهی آخر با خودش زمزمه کرده که اینبار هم نوبت دیگری است و کسی با او کاری ندارد. همیشه از جایی آغاز میشود که انتظارش را نداری. یکمرتبه به خودت میآیی و میبینی وسط ِ خاطرهای افتادهای که تمام روزهای گذشته خواستهای فراموشش کنی. هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یاد آوردنش وجود ندارد، باز یک روز با بهانهای حتا کوچک، خودش را از گوشهی ذهنت بیرون میکشد و هجوم میآورد به گذر دقیقههای آن روزت.
ادامه... (قسمتهايي از متن كتاب، يادداشت نويسنده دربارهي انتشار اين اثر، ...)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|