کلوپ مشتريان نشر چشمه |
● فهرست مطالب اين وبلاگ را در كادر سمت چپ مشاهده فرماييد.
(به نقل از وبلاگ "كانون سرو")
مرداد 87 بود كه به همراه جمعی از اعضای کلوپ چشمه، بازدیدی داشتیم از دو مرکز تحت پوشش بهزیستی در ورامین –مرکز حمایت از معلولین شهید باهنر و مرکز شبانهروزی نگهداری از کودکان بیسرپرست فیاضبخش- ساعات خوبی در کنار بچهها گذراندیم، کتابهایی بهرسم یادبود به کتابخانهی این مجتمع هدیه کردیم، پای درد دل مسوولین این دو مرکز نشستیم و از مشکلاتشان شنیدیم و برای بسیاری از کمبودها غصه خوردیم و چارهاندیشی کردیم. علاوه بر اینها، این برنامه پیامدهای خوبی نیز در بر داشت:
- در کمتر از دو هفتهی بعد، تعدادی از بچههای این دو مرکز با آموزش و همراهی یکی از اعضای کلوپ توانستند در جشن بیست و چهار سالگی نشر چشمه برنامهای تلفیقی (اجرای موزیک به همراه دکلمهی شعر) اجرا کنند که مورد استقبال فراوانی قرارگرفت و در روحیهی بچهها نیز تاثیر مثبتی داشت.
- با پیگیریهای سه نفر از اعضای کلوپ و مراجعه به ستاد بهزیستی، در نهایت، استارت ساخت آسانسور مرکز معلولین باهنر با احداث اسکلت آهنی و چاهک زده شد که متاسفانه بهدلیل کمبود نقدینگی، این پروژه نیمهتمام ماندهاست.
- یکی از اعضای کلوپ، کوشش بسیاری برای کارآفرینی و ایجاد اشتغال برای معلولین تحت پوشش مرکز باهنر انجام داد که تلاش برای اجرایی نمودن این طرح هنوز ادامه دارد.
- برخی از اعضای کلوپ، در مقاطع مختلف زمانی، مبالغی را از طریق فروشگاه چشمه به این مراکز اهدا نمودند که در اغلب موارد صرف خرید نوشتافزار مورد نیاز و لوازم فرهنگی و اشتراک مجلات برای بچههای تحت پوشش شد.
- در جریان بازدید قبل، به بچهها و به خودمان قول دادیم که هر سه ماه یکبار، این برنامه را تکرار کنیم که به دهها دلیل موجه و ناموجه و در جریان گرداب روزمرگیها تا امروز تحقق نیافت. روزهای آغار سال تحصیلی فرصت مناسبی است که به قول فراموش شدهمان عمل کنیم.
ساعت 8 صبح جمعه، 17 مهر 88 با حرکت به سمت ورامین، بازدید دوبارهای از این دو مرکز خواهیم داشت. برگشت به تهران حوالی ساعت 13 ظهر خواهد بود. در صورت تمایل به حضور در این برنامه، از طریق تماس یا ارسال اس.ام.اس به شمارهي 2033204-0912 (خانم صبا)، حداکثر تا روز چهارشنبه 15 مرداد 88 آمادگي خود را اعلام نماييد.
توضيح كلوپ مشتريان نشر چشمه:
با توجه به اين كه مراسم "جشن نيكوكاري" امسال، با عدم استقبال از طرف مردم مواجه شده (كه مهمترين دليل آن، عدم اعتماد لازم به نحوهي توزيع كمكها بوده)، از دوستاني كه مايلند در برنامههاي خيريه شركت كنند تقاضا ميكنيم كمكهاي نقدي و غر نقدي خود را با هماهنگي خانم صبا براي اين مراكز ارسال كنند. همچنين از شما دعوت ميكنيم در صورت امكان، در برنامهي بازديد هم شركت كنيد)
گزارش ميزان خريد و امتياز اعضاي كلوپ مشتريان نشر چشمه را در قالب يك فايل اكسل و از اينجا دريافت كنيد.
توضيحات:
- لطفا در هنگام خريد حضوري از فروشگاه چشمه: فاكتور دريافت كنيد، شماره اشتراكتان را بر روي اين فاكتور درج كنيد و فاكتورتان را در جعبهاي كه براي اين كار در نظر گرفتهشده قرار دهيد. ( 5% از مبلغ خريدتان به عوان امتياز شما در نظر گرفته ميشود)
- مبالغ مندرج در اين گزارش، بر اساس فاكتورهايي محاسبه شده است كه: شماره اشتراك بر روي آنها نوشته شده بوده، تاريخ صدور آنها حداكثر 10/۰۶/88 بوده و به فروشگاه چشمه تحويل داده شدهاند.
- كالاهايي كه مشمول طرح امتيازگيري به ازاي خريد نـــميشوند، عبارتند از: محصولات يونيسف و سيديهاي موزيك غير اصل (غير شركتي).
- چنانچه در زمان خريد، از تخفيفي استفاده كردهباشيد، از پسانداز شما كسر شده است.
- اگر جمع امتيازهاي شما بيشتر از 10000 ريال شده است، ميتوانيد با مراجعه به فروشگاه چشمه از كل مبلغ پساندازتان استفاده كنيد. (به عنوان مثال، چنانچه 35000 ريال پس انداز داشته باشيد و قصد خريد يك كتاب 50000 ريالي را داشته باشيد، تنها لازم است كه 15000 ريال پرداخت نمائيد). در صورتي كه قصد استفاده از اين پس انداز را نداريد، مبلغ آن براي شما محفوظ خواهد ماند.
سوالاتتان را از طريق ايميل cheshmehclub@gmail.com با ما در ميان بگذاريد و يا در همينجا به صورت كامنت مطرح كنيد.
اين عارضه را به خانوادهي ايشان و جامعهي ارامنهي ايران تسليت عرض ميكنيم.
در صحبتهايي كه با مديران نشر چشمه داشتم، متوجه شدم نظر ايشان بر اين است كه:
۱- حساب نوسندهي كتاب از خود كتاب جداست.
۲- كتاب يك كالاي فرهنگي است و بايد شان و منزلت آن در هر شرايطي حفظ شود.
در عين حال، كاركنان فروشگاه نشر چشمه، آمادهي همكاري با كساني هستند كه قصد دارند كتابشان را پس بدهند.
و اما
خطاب به آقاي جعفري:
دوست سابقم؛ جناب آقاي جعفري
نظر شخصي خودم دربارهي موضعگيريهاي سياسيتان را در روزهاي آخر دوستيمان برايتان گفتهام، فقط اين نكته را به شما يادآوري مي كنم:
كساني كه اين روزها قصد پس دادن كتاب شما را دارند، از اين ناراحت نيستند كه چرا از آقاي X حمايت كردهايد، مطمئن باشيد درك اين افراد خيلي بالاتر از اين حرفهاست، فراموش نكنيم همين افراد بودند كه كتاب شما را به چاپ بيست و چندم رساندند.
اما خيلي از خوانندگان كتاب شما، با تصويري كه از نويسندهي كتاب كافه پيانو در ذهن داشتند، توقع داشتند با ديدن ماجراهاي بعد از انتخابات، حداقل اگر همدري نميكنيد، نمك بر روي زخمشان نپاشد.
اين كه اين توقع بهجا بود يا نابهجا، بحث ديگري است، فقط خواستم برداشت "خودم" را از اين اعتراضات به اطلاع شما برسانم.
خطاب به آنهايي كه قصد پس دادن كتاب را دارند:
دوستان خوب من؛
شايد بهتر باشد به جاي اينكه به "پس دادن" كتاب "كافه پيانو" به "فرهاد جعفري" فكر كنيم، به چيزها و كسان و كارهاي مهمتري فكر كنيم؛ مثلا به كساني فكر كنيم كه هفتههاست نميتوانند كتابي بخوانند، نميتوانند ايميلشان را چك كنند، نميتوانند به اخبار گوش كنند، خبر ندارند در پس ديوارهاي اتاقشان چه ميگذرد، كساني كه دلشان براي نور آفتاب و قدم زدن در خيابان انقلاب تنگ شده.
به كساني فكر كنيم كه اگر كاري برايشان نكنيم، هيچوقت نميتوانند به يك كتابفروشي بروند و كتابي بخرند. هيچ وقت نمي توانند هيچ كاري بكنند و ما مي مانيم و يك دنيا شرمندگي.
كارهاي مهمتري هم هست كه بايد تا دير نشده براي آدمهاي مهمتري انجام بدهيم...
خطاب به دوستاني كه قصد دارند نظرشان را مطرح كنند:
اگر نسبت به "محتوا" و يا "ارزش ادبي" كتاب كافه پيانو نظري داريد، مطلب خود را مستقيما براي آقاي جعفري ارسال كنيد و يا ذيل مطلب معرفي كتاب مذكور (در همين وبلاگ) كامنت بگذاريد. موضوع اين پست، بررسي ارزش ادبي كافه پيانو و يا سنجش مهارت نويسندهي آن نيست.
(اين متن نظر و برداشت شخصي علي رستگار، مدير كلوپ نشر چشمه بود)

يكسال پيش كه كلوپ مشتريان نشر چشمه را راه اندازي كرديم، فكرش را هم نميكرديم كه كه در اولين سالگرد تاسيس آن، چنان گرفتار مشكلات پيشبيني نشده باشيم كه حتي فرصت ارسال ايميل و جواب دادن به سوالات اعضا را نداشته باشيم!
در اين مدت، دوستان زيادي جوياي حال ما و كلوپ چشمه شدند و ما را شرمندهي محبتهايشان كردند. مدیریت محترم نشر چشمه هم صبوري پيشه كردند تا مشكلات ما كم شود و دوباره در خدمت دوستان باشيم.
از بابت وقفهاي كه در كار كلوپ بهوجود آمد پوزش ميطلبيم و اولين سالگرد راهاندازي كلوپ نشر چشمه را تبريك عرض ميكنيم. اميدواريم با گذشت زمان و كم شدن از حجم مشكلات بهوجود آمده، بتوانيم بهتر از گذشته در خدمت شما عزيزان باشيم.
در دورهي جديد فعاليت كلوپ چشمه، تصميم داريم بيش از قبل، از كمكهاي شما (بهخصوص در بهروز رساني مطالب وبلاگ چشمه) استفاده كنيم. آمادهي دريافت مطالب شما در زمينهي معرفي كتاب، نقد كتاب، اخبار مربوط به كتاب و جايزههاي ادبي، زندگينامهي نويسندگان، بررسي آثار يك نويسنده و ... هستيم.
همچنين در اين مدت، دوستان زيادي پيگير برنامههاي بازديد از مراكز بهزيستي ورامين بودند. به اطلاع اين دوستان ميرسانيم بازديد بعدي در اسفندماه برگزار خواهد شد؛ اما در اين مدت، دوستاني كه مايلند كمكهاي نقدي و غيرنقدي داشته باشند، ميتوانند آمادگي خود را از طريق ايميل اعلام نمايند تا هماهنگيهاي لازم صورت بگيرد.
كمكهاي غير نقدي مورد نياز عبارتند از:
با آرزوي موفقيت
علي رستگار
مدير كلوپ چشمه

من علي رستگار هستم، مدير كلوپ چشمه، كسي كه انگار خدا ميخواست زيباترين شب زندگياش، شبي كه ماهها انتظارش را ميكشيده، با انبوهي از خاطرات بد همراه شود...
و چند نكتهي نگفته دربارهي مراسم جشن كلوپ چشمه دارم:
بگذريم از اين كه بسياري از اعضاي كلوپ چشمه، حتا آنها كه در همين وبلاگ گفته بودند ميآيند و اس ام اس و ايميل زدند كه ميآيند و نيامدند و اعتبار ما و كلوپ چشمه پيش مدير نشر چشمه از بين رفت...
اين ها كه جزو نگفتهها نيست. نگفتهها اين هاست:
1- فيلم مراسم نابود شد!
محك از ما خواسته بود كه كسي از مراسم فيلمبرداري نكند و خودشان با 3 دستگاه دوربين مداربسته اين كار را انجام دهند. ما هم ساده و بيتجربه و شهرستاني، قبول كرديم. بعد گفتند كه به دليل قطع برق در زمان رندر شدن فيلم، هارد دستگاه سوخته و فيلم بي فيلم! (كسي نداند فكر ميكند در كشوري زندگي ميكنيم كه هيچوقت برق قطع نميشود و قطع برق، يك اتفاق نادر است!) البته در اين دو هفته، بچههاي اتاق فرمان تلاش كردند كه اطلاعات هارد را برگردانند، اما نشد.
و خوب، اين خبر از چندين جهت ناراحت كننده بود:
- كساني كه نتوانسته بودند بيايند، از ديدن مراسم محروم شدند. حتا خود من هم در آرزوي ديدن فيلم مراسم بودم.
- به بچههاي بهزيستي ورامين قول داده بوديم فيلم مراسم را به آنها بدهيم تا برنامهاي را كه اجرا كرده بودند به دوستانشان نشان دهند.
كاش مسئولين محك، وقتي اين قوانين عجيب را "تحميل" ميكردند، به اين هم فكر ميكردند كه امنيت لازم را براي اطلاعات كامپيوتريشان فراهم كنند. به همهي كساني كه ميخواهند در اين سالن مراسمي داشته باشند توصيه ميكنم گول كلاس ظاهري آن را نخورند و به تعداد لازم فيلمبردار به همراه داشته باشند تا مثل ما، آرزو بهدل نمانند.
2- كاوهي عزيز بالاخره امشب عكسهاي مراسم را برايم ايميل زد.
محك گفته بود فقط يك نفر اجازهي عكاسي از مراسم را دارد و چشمه هم یک نفر را بهعنوان عكاس معرفي كرده بود. وقتي عكسهاي مراسم را ديدم بهت زده شدم: پس بقيهي عكسها كجاست؟
به كاوه زنگ زدم و گفتم: چرا فقط عكس چهرههاي ادبي را فرستادي، پس بقيهي عكسها كو؟
گفت: این عکاس ما فقط از "چهره ها" عكس ميگيرد و براي اين مراسم توجيه نشده بوده.
[...] *
و حالا شرمندهي كساني هستيم كه برايشان نه فيلمي داريم نه عكسي.
3- در كنار انبوهي از خاطرات بد، چند خاطرهي خوب براي من به يادگار مانده:
- اظهار لطفي كه چند نفر از دوستان حاضر جلسه داشتند و خيلي زود، در وبلاگهايشان گزارش مراسم را ثبت كردند؛
- صحبتهاي شيرين سخنرانهاي مراسم، كه البته نصفه و نيمه شنيدمشان و چقدر دلم ميخواست يكبار ديگر به حرفهايشان گوش بدهم؛
- اعتماد بهنفس فوقالعادهي بچههاي ورامين موقع اجراي برنامهشان (در حالي كه پاهاي من مي لرزيد وقتي پشت تريبون بودم)؛
- حرفهاي حسن كيائيان، كه بعضي جملههايش را هنوز زمزمه ميكنم پيش خودم، به همراه خاطرهي مهماننوازي و دريا دلي او؛
- و چند عكس يادگاري از مراسم آن شب ...
ادامه ... (تصاوير مراسم جشن چشمه)
* توضیح:
یک روز پس از نتشار این مطلب، بخشهایی از آن حذف شد و به همین دلیل، ممکن است برخی از کامنتهای مربوط به این مطلب مبهم به نظر برسند.
آبتنی در چشمهی معبد عشق:
•محك رو دوست دارم؛ حتي اگه اون سر ِ دنيا باشه و مجبور باشيم n تا ماشين رو سوار و پياده بشيم تا بهش برسيم. مكانِ اون، چنان منتها اليه شمالي ِ تهران واقع شده و اطافش اون قدر صخره هست كه به ليلا ميگم: احساس مي كنم با چادر اومدهام كوه!
•وقتي يك عدد آدم ِمازندراني مجري باشه و وقتِ برنامه هم محدود باشه، چي ميشه؟ آخر ِ fast motion! البت از حق نگذريم اجراي خوبي داشتند اين جنابِ مدير ِ وبلاگ نشر چشمه.
•وقتي پسر آقاي كيائيان با اون دوز ِ بالاي اخم، نوشتهي احساسي و نوستالژيكش رو مي خونه و نشر چشمه رو برادر كوچكتر خودش ميدونه، آدم دلش ميخواد بگه: پسر كو ندارد نشان از پدر! حالا شده به اندازهي انبوهِ اخم!
•بچههاي بهزيستي ورامين برنامه اجرا مي كنن و كِيف ميكنم. معلوليت جسمي و حركتيشون نتونسته ذرهاي از اعتماد به نفسشون رو بگيره. تبارك الله!
•بهار مشيري فرزند فريدون مشيري، مياد بالا و نوشتهاي رو ميخونه كه پدرشون به آقاي كيائيان نوشته و نميدونم چه اصراري داره كه اين نوشته رو يك نوشتهي طنز بدونه؛ در حالي كه جديترين عبارات توش به كار رفته و همهاش در مورد مسائل كاريه.
•من به خانم سعيده قدس عاشق شدهام! كي هستن ايشون؟ بنيانگذار موسسهي محك. ميگه كه اساساً به اين خاطر رفته سراغ چنين كاري كه خودش مادر ِ يك فرزند سرطاني بوده و دلش نميخواسته ببينه كه مادرانِ كودكانِ سرطاني، به خاطر ظاهر نامناسب يا شرايط نامساعد مالي، تحقير ميشن. دلم غنج ميره وقتي به موسسهاي كه بنيانگذارش بوده ميگه "معبد عشق" و حسوديام درد ميگيره از اين همه عشق. از كرامت انساني حرف ميزنه و در كنار اينها بُعد ديگهاي از شخصيت آقاي كيائيان رو نشون ميده؛ اينكه ايشون در ارتباط نزديك با اين موسسه هستن.
•آقاي كاظم فرهادي ميان بالا و با عنوان جالبِ "ميرابِ چشمه" از آقاي كيائيان نام ميبرن و از اخمهاي ايشون شديداً ياد مي كنن.
•واي كه چقدر آقاي شمس لنگرودي، كه ايشون هم دوست آقاي كيائيان هستن، با حال حرف ميزنن. طنزشون رو دوست دارم. از قديمها ميگه، كه شعرهاي نادر نادرپور رو دوست داشته و ميخواسته دنيا رو عوض كنه. دنبال آدمهاي مثل خودش هم ميگشته كه دو تا آدم اخمو يعني آقاي فرهادي و آقاي كيائيان، همكلاسيشون ميشن. بعدها ميفهمه با اين رمانتيك بازيها نميشه دنيا رو تغيير داد و بايد شعر شاملو رو بخونه؛ كتابش رو پيدا نميكرده تا اينكه آقاي كيائيان كتاب رو بهش ميده و با هم دوست ميشن. خيلي جالبه كه ميگن: شما كه ميگيد اون دوران بهشت بود؛ كجا بهشت بود؟ كتابِ شاملو قدغن بود و پيدا نميشد!
•از حرفهاي آقاي حسن ميرعابديني چيزي يادم نمياد، چون توي سالن نبودم.
•خانم ميترا الياتي (كه كافه پري دريايي رو قبلاً از ايشون معرفي كرده بودم) از اين ميگه كه يه روزي فكر ميكرده كه آيا روزي ميرسه كه كتابش رو چشمه چاپ كنه؛ و حالا اين آرزوي برآورده شدهاش براش خيلي عزيزه. بر خلافِ همه كه از بد اخم بودنِ آقاي كيائيان حرف ميزنن، ميگه كه ايشون رو هميشه لبخند به لب ديده.
•از اول منتظر حضور اين مترجم دوست داشتني بودم كه بالاخره ميان و من ذوق مرگ ميشم. احمد پوري رو توي كيفم دارم (منظورم كتابهاشونه): هوا را از من بگير، خندهات را نه!، در بندر آبي چشمانت؛ آوردمشون كه برام امضاء كنن؛ اما بسي دير شده و بايد بريم.
•تا بلند ميشيم سروش صحت مياد و ميگه كه فهميده كه امسال چشمه 24 ساله شده و بنابراين 24 ساله كه داره از چشمه كتاب ميخره... دلم ميخواد بقيهي حرفهاش رو بشنوم و تا آخر هم بمونم، اما قيافهي ليلا داد ميزنه كه هويجوري هم كلي دير شده.
•ساعتِ ده شبه و توي مترو نشستهام و به بزرگترين عقشولي زندگيام، كتاب، فكر ميكنم. 24 سال پيش آقاي كيائيان با امكانات كم و در شرايط نامناسب، كار اين نشر رو شروع كردهان. كار بزرگيه اينكه اين نشر هنوز سر پاست و اينهمه آدم هستن كه خاطرات خيلي خوبي از كتاب فروشياش و كتابهاش دارن. حالا دارم به بزرگترين آرزوي زندگيام فكر مي كنم!
(به نقل از وبلاگ صيد قزل آلا در مدرسه )
سخنرانان مراسم محك:
- خانمها: فرشته ساري، ميترا الياتي، سعيده قدس، بهار مشيري
- آقايان: كاوه كيائيان، علي دهباشي، احمد پوري، سروش صحت، محمد شمس لنگرودي، حسن ميرعابديني، كاظم فرهادي، صديق تعريف، حسن كيائيان
مهمانهاي كه در اين مراسم حضور داشتند:
- خانمها: فرمهر منجزي، مهسا محب علي، صوفيا محمودي، شيوا مقانلو، شيوا حريري، كبوتر ارشدي، سارا سالار
- آقايان: هوشنگ مرادي كرماني، ع. پاشايي، حسن مرتضوي، حسن طبري، هرمز قدكپور، رضا خاكينژاد، مهدي يزداني خرم، امير احمدي آرين، وحيد پاك طينت، پيمان هوشمندزاده، بابك مشيري، سجاد گودرزي، آرش نصرت اللهي، سهيل آصفي، آهنگ حقيقت
متن صحبتهاي آقاي حسن كيائيان:
گاهي اوقات فكر ميكنم اگر قرار بود تمامي نعمت هاي جهان بهتساوي بين آدمها تقسيم شود، ميبايست خيلي كمتر از آن چه كه اكنون در اختيار دارم نصيبم ميشد؛ شغلي كه به داشتن آن ميبالم، دوستان اهل قلمي كه به آنها افتخار مي كنم، مشتريان كتابفروشيام كه در اين بيست و چند سال، تنها نگاهي محبتآميز از سوي آنان تمام خستگيها را از تنم بيرون ميكند، همكاراني كه نقطه قوت نشر چشمه هستند و به آنها ميبالم، همسر و فرزنداني كه ستونهاي سقف نشر چشمهاند و عشق، اقيانوسي كه كف پايم در آن تر شده است.
نوجوان يكلا قبال شمالي كه وقتي در سال 48 از شهرش بيرون زد؛ در حالي كه هيچيك از اينان را در انبان خود نداشت، در اين چهل سالي كه بر او گذشته چه گنج شايگاني را براي خود مهيا كرده است. گمان نكنم تعداد كساني كه در زندگيشان، اين همه نعمت را يكجا داشته باشند از تعداد انگشتان يك دست هم تجاوز كند.
معلمان بزرگم، دوستان اهل قلمي كه در اين جمع حضور دارند، بزرگاني كه ديگر در جمع ما نيستند و فريادشان هرگز از يادم نميرود و آناني كه هستند ولي در جمع امشب ما حضور ندارند، من و نشر چشمه وامدار همهي اينانيم.
ميگويند شكر نعمت موجب فراواني نعمت است، حرفي نيست، حاضرم شكرگزار باشم، اما چه نعمتي افزون بر اين گنج بيپايان نصيبم خواهد شد؟
ميماند اين كه شايد وقتي ديگر ...
اعضاي محترم كلوپ نشر چشمه
با سلام
به احترام نظر و خواست شما كه از طريق آقاي رستگار به مديريت نشر چشمه منتقل شده بود، پذيرفتيم گردهمآيي و مراسمي برگزار كنيم. انتخاب موسسه محك براي برگزاري اين مراسم دلايل مختلفي داشت كه يكي از آنها، آشنايي با فضاي اين انجمن خيريه بود.
و به احترام خواستهي شما كه مايل بوديد با خالقان آثار منتشر شده توسط نشر چشمه آشنا شويد، از دوستان اهل قلم درخواست كردم در اين برنامه حضور يابند كه بهجز يكي دو نفرشان، تقريبا همگي آمدند. ولي متاسفانه، شما كه ميزبانان اصلي اين مراسم بوديد حضور پيدا نكرديد و من، شرمندهي دوستان اهل قلمي شدم كه با همهي مشغلهاي كه داشتند، در آن جمع حضور پيدا كرده بودند. از 1140 نفر عضو كلوپ، حداكثر 30 تا 40 نفر در آن مراسم شركت كرده بودند و مابقي، مهمانهاي اهل قلم بودند! ملاحظه ميكنيد كه حق دارم شرمنده شوم.
شما عزيزان در بيست و چهارسال گذشته هيچگاه -حتي در بدترين شرايط- ما را تنها نگذاشتيد و درواقع، مجموعهي نشر چشمه، حضور و بقاي خود را مديون شما عزيزان است. پس چرا در در مراسمي كه به خواست خود شما برگزار شده بود شركت نكرديد؟
تصور ميكنم كم لطفي شما موجب شد ما از ديدار شما و شما از ديدار بسياري از نويسندگان و شعرا و هنرمندان مطرح كشورمان محروم شويد. اميدوارم گلايهمندي مرا درك كنيد.
با آرزوي سلامتي و سعادت براي يكايك شما عزيزان.
حسن كيائيان
31 مرداد 87
گردهمایی اعضای کلوپ مشتریان نشر چشمه است. گردهمايي 1140 نفر از كساني كه كتاب خواندن و خريد كردن از كتاب فروشي نشر چشمه وجه مشتركشان است. براي اولين بار است كه دور هم جمع ميشويم. از يك طرف تعداد اعضا به هزار رسيده و از طرف ديگر بيست و چهارمين سالگرد تاسيس نشر چشمه هم هست. قرار است همه كساني كه طي اين 24 سال به نحوي با چشمه مرتبط بودهاند و به آن رفت و آمد داشتهاند دور هم بنشينند و از خاطرات و حرفهايشان بگويند. با اين كار يك جورهايي بگويند از اين كه نشر چشمه وجود دارد خوشحالند و از حسن كياييان (بنيانگذار نشر چشمه) به خاطر تاسيس و حفظ آن ممنونند.
مراسم جايي در آن سر تهران است. لبه شمال شرقي نقشه... اگر نقشهتان كوچك باشد شايد حتي از لبههاي نقشه هم بيرون بيفتد! سالن آمفيتئاتر بيمارستان محک، جايي در ميانههاي بلوار اوشان. از نظر زماني نه خيلي زياد اما از نظر مسافت يك عالم طول ميكشد تا به مقصد برسيم. (فعل رسيدن جمع بود چون فرايند رسيدن را همراه با صفورا به انجام رسانديم!) نقشه به دست، پرسان، پرسان و با اعمال شاقه بيمارستان را مييابيم و همان دم در چهره آشناي كاوه كياييان (مدير فروشگاه چشمه) را ميبينيم و سلام و خوشامدگويي.
وقتي به اين فكر ميكنم كه در چه جمعي هستم احساس خيلي خوبي پيدا ميكنم. در كنار آدمهايي كه شايد بارها و بارها در فروشگاه چشمه كنار هم (يا شايد هم غير كنار هم!) در قفسههاي كتاب سرك كشيدهايم، گشت زدهايم، خريد كردهايم و چشمه يك جورهايي پاتوق دايم يا غيردايممان بوده است. وجه مشتركمان است و يك جورهايي هوادارش محسوب ميشويم. فكر كردن به همين چيزهاست كه لبخند به لبم ميآورد و باعث ميشود احساس خوشايندي پيدا كنم.
اين جا پر از آدمهاي مهم و معروف است اما من اغلبشان را نميشناسم! وقتي از نويسندهها دعوت ميشود كه روي سن بيايند و خاطرهاي از چشمه بگويند اين احساس نشناختن و بيسواديام تشديد ميشود! براي دعوت هر نويسنده جملاتي از قول آقاي كياييان دربارهشان خوانده ميشود و فهرست كتابهايشان هم نام برده ميشود. در اغلب موارد نميتوانم نويسنده را از روي فهرست كتابهايش حدس بزنم!
كاوه كياييان اولين كسي است كه صحبت ميكند. در جاي جاي صحبتهايش به بحث پايداري و تداوم يك فعاليت ميپردازد و اين كه چقدر جمعهاي كلوپ گونه در ايران كم داريم. حرفهايش بسي به جا و دلپذير است.
راستي چشمه متولد 63 است و 24 سالش است. درست همسن من. و فكر كن كه 24 سال تداوم داشتن چه كار بزرگي است در اين سرزمين موقت و زودگذر! آن هم در عرصه نشر! (ياد تداوم 50 شمارهاي شهروند امروز ميافتم كه چندي پيش بزرگ داشته شد. خدا سايه اين دو دلخوشي را از سرمان كم نكند!)
نويسندهها و همكاران مختلف نشر چشمه روي سن ميآيند و خاطرهاي و حرفي ميگويند. بعضيها حسابي انرژيبخش و شاديآورند. به پاس شاديآفرين بودنشان خدا خيرشان دهد! آخرهاي برنامه است و خسته شدهام. اگرچه آدمها كوتاه حرف ميزنند اما پر تعدادند و كمكم خستهكننده ميشوند. آقاي صديق تعريف كه اهل خواندن و آواز است روي سن ميرود و از خاطره ترانهسرايي فريدون مشيري براي يكي از آهنگهايش ميگويد. به شدت دلم ميخواهد كه آن آهنگ را بخواند. كاش آواز بخواند! چرا ازش نخواستهاند كه آوازي بخواند... كاش بخواند... اينها را دايما در دلم ميگويم كه ناگهان آقاي كياييان ازش درخواست ميكند اگر حسش را دارد بخواند! واي مرسي آقاي كياييان مهربان! چشمهاي ديگر از خوب بودن اين آدم!
و صديق تعريف آهنگ منتشر نشدهاش را ميخواند و من از شدت لذت گل از گلم ميشكفد. لبخند از منفي بينهايت تا مثبت بينهايت روي صورتم كشيده شده است! پر از انرژي ميشوم امشب!
آخر از همه ميزبان همهمان، حسن كياييان، صحبت ميكند. به نعماتي ارزشمندي كه طي اين مدت به دست آورده ست اشارهميكند: "40 سال پيش نوجوان يك لاقباي شمالي كه از شهر خود بيرون آمده بود هيچ كدام از اين جواهرات را در انبان نداشت" (نقل به مضمون)
چه جمله ارزشمند و به يادماندنياي! چقدر دوست دارم اين نوع نگاهش را، چقدر دوست دارم اين آدم را... (راستي: 40 سال ديگر من كجا هستم؟)
يكي از قسمتهاي برنامه امشب شعرخواني دوستان كوچك و بزرگي بود كه در سفر ورامین به جمع دوستان چشمه اضافه شدهاند. اجراي چنين تركيبي از موسيقي و شعر لذتبخش بود.
يك مزايده هم برگزار شد. فروش دست نوشته فريدون مشيري به نفع موسسه محك. به قيمتي كه از ديد برخي از اعضاي كلوپ اندك بود:
الف)شايد چون قيمت پايه پايين بود، جا داشت قيمت از 100 هزار تومان شروع شود.
ب)شايد هم چون در جمع اهالي كتاب و فرهنگ نميتوان انتظار پولدار بودن آدمها را داشت!
اينها فرضياتي است كه دو تن از اعضاي كلوپ طرح كردند! هر دو هم قابل تامل است!
اتفاقهاي خوب مراسم:
1) بودن نشر چشمه خودش يك اتفاق خوب است. شكلگيري كلوپ مشتريانش هم همين طور. اين آدمها، اين فضاها، اين اخلاقهاي كاري، اين پيوندها، همه و همه از آن نقطههاي اميدبخش هستند در زندگيام. از آن دلخوشيها كه موتور محركم ميشوند.
2) ملاقات و گفتگو با اميد خادم صبا، مترجم كتاب "ما همه، سهمي از زمين هستيم". اين كتاب عزيز و دوستداشتني كه بارها و بارها توصيهاش كردم، هديهاش دادم و هديهاش گرفتم. كتابي كه يك جورهايي جان كلام فعالين محيط زيست است.
3) آشنا شدن و برقراري ارتباط با يكي از علاقمندان محيط زيست كه به نظر ميرسد در آينده پيوندها و همكاريهاي خوبي را شكل خواهد داد.
4) همسفر شدن با يك خانواده دوستداشتني در مسير برگشت از مراسم. از آن خانوادههايي كه آدم از ديدنشان لذت ميبرد و كيف ميكند از اين كه وجود دارند. از جاري و ساري بودن كتاب و ساير محصولات فرهنگي در زندگي روزانه خانوادهشان بسي لذت بردم. بابا و مامان خوبي كه پسرك 6 سالهشان به خوبي آيينه تمام نماي رفتار مناسبشان بود.
5) شكلگيري گپ و گفتي كوتاه درباره يوزپلنگ با چند تن از اعضاي كلوپ و دعوت از آنها براي مراسمي كه روزهاي 5، 6 و 7 شهريور در موزه دارآباد برگزار ميكنيم. حاصل اين گپ و گفت ايدهاي بود براي دعوت از اعضاي كلوپ از طريق ايميل براي شركت در برنامهمان در دارآباد كه بايد ديد چقدر امكانپذير خواهد بود.6) ديدن لوگوي كلوپ كه به نظرم خيلي دوست داشتني از كار درآمده است.
كاشهاي مراسم:
1) كاش لوگوي كلوپ به شيوه هيجانانگيزي رونمايي ميشد. مدتها منتظرش بوديم.
2) كاش كليپي كه ارايه شد پر و پيمانتر بود.
3) با توجه به كاشهاي 1 و 2 حدس ميزنم مقاديري عجلهكاري و كمبود نيرو وجود داشته است در برگزاري مراسم. براي همين كاش از اعضا هم براي به عهده گرفتن خردهريزهاي اجرايي كمك گرفته ميشد. اين بار مراسم براي ما برگزار شد اما دوست داشتم مراسم توسط ما برگزار ميشد. (البته پيشاپيش ميدانم و اعلام ميكنم كه چنين چيزي براي بار اول كمي تا قسمتي سخت بود اما به هر حال يك كاش است ديگر!)
قابل تحسينهاي مراسم:
1) برگزاري برنامه در آمفيتئاتر محك. اين كار اگرچه دردسرهاي دوري راه و دسترسي سخت را به همراه داشت اما به نوعي حمايت مالي از موسسه محك محسوب ميشد كه به نظرم ظرافت قابل تحسيني در آن نهفته بود.
2) درخواست از ميهمانان ماشيندار براي رساندن ميهانان بدون ماشيني كه هممسيرشان هستند. فارغ از اين كه باعث شد به راحتي از آن سر تهران به اين سر تهران منتقل شوم(!)، باعث تقويت روحيه جمعي و سرمايه اجتماعي كلوپ ميشود.
كليپي از ديروزها و امروزهاي چشمه پخش ميشود و من همچنان اين آدمهاي مهم و معروف را نميشناسم! دوست داشتم اين دور هم جمع شدن بيشتر شكل كلوپي داشت تا همايشي! يك سالن با ميزهاي عصرانه كه آدمها در آن ميچرخيدند و مينشستند به گپ زدن. مراسم امروز نسبتا رسمي است. شايد به خاطر 24 سالگي چشمه، شايد به خاطر حضور بزرگان و شايد هم به خاطر اولين بار بودنش كه هنوز آدمها چندان هم را نميشناسند. دوست دارم اگر تكراري در كار باشد (كه اميدوارم باشد) اين مراسم، "كلوپ گونهتر" برگزار شود.
(متن بالا از وبلاگ daftaretajrobeha.blogfa.com نقل شده است)
آدمها به بهانههای مختلف دور هم جمع میشوند. اما این دور هم جمع شدن آن موقع هیجان انگیز میشود که بهانهاش کتاب باشد. بهانهاش کتابفروشی هم سن و سال خودت باشد.
بهانه جمع شدن که کتاب باشد، آن وقت همه جور آدم میشود ببینی. از حرفهایهایی که کسب و کارشان ادبیات است، مانند نویسندهها، مترجمها، ویراستارها و … بگیر تا مخاطبان عامی مانند من که تنها دوست دارند کتاب بخوانند و آنچنان فوت و فن این رشته سرشان نمیشود.
امروز در سالن همایش موسسه محک آدمهایی به بهانه کتاب دور هم جمع شده بودند. آدمهایی که وجه مشترکشان “چشمهای” بودنشان بود. چشمهایهایی با جایگاه همان حرفهایهای دنیای ادبیات تا چشمهایهایی که دلبسته این فروشگاه و آدمها و کتابهایش هستند.
پیش از این درباره کلوپ مشتریان نشر چشمه نوشته بودم. مراسم امروز که به مناسبت بیست و چهارمین سالگرد تاسیس چشمه برگزار شده بود، بهانهاش یک جورهایی ادای دین و تقدیر مشتریهای چشمه از بنیانگذاران این کتابفروشی و انتشاراتی بود. نویسندهها و همکاران قدیمی چشمه آمدند و از خاطرههایشان گفتند. کیاییان پدر و پسر از چشمهشان که این 24 سال پا به پایش جلو آمدهاند گفتند و ما نشستیم و گوش دادیم و کیف کردیم.
آنجا آدمها هم را میشناختند و ما که ادبیات باز حرفهای نبودیم غریب و بیکس برای خودمان میگشتیم و با انگشت آدمهای آشنا را به هم نشان میدادیم!! البته این حرف پیاز داغش کمی زیادی زیاد است و ما اینقدرها هم غریب نبودیم! لذتی داشت دیدن چند آشنا و دوست قدیمی و فهمیدن و کشف لایههای دیگر آدمها. هیجانانگیز بود دیدن مترجم کتابی که اینقدر دوستش داری و اصلا فکرش را هم نمیکردی روزی در چنین جایی ببینیاش. مترجم کتاب “همه ما سهمی از زمین هستیم”، آقای امید خادم صبا را میگویم. همان کتاب کوچک و جمع و جور هیجانانگیزی که فلسفه فکری سرخپوستها نسبت به طبیعت و محیطزیست در تار و پودش است.
کتاب … کتاب … چقدر هیجانانگیز است چنین دلیلی داشته باشی برای دور هم جمع شدن … چقدر هیجانانگیز است روزی در سالهای دور کسی کاری را شروع کرده باشد و این همه سال پایش ایستاده باشد تا روزی مثل امروز آدمهایی از چند نسل دور هم جمع شوند و حرف مشترک داشته باشند …
کیاییان پدر در صحبتهایش میگفت حالا بعد از چهل سال پر از خوشبختی است، غرق در نعمت … نعمت اینکه در راهی باشی که خودت آن را ساختهای، نعمت داشتن کاری که خودت آن را خواستهای، نعمت بودن پاهایت در عشق به جایی که هستی و کاری که میکنی … دلم میخواهد چهل سال دیگر من هم به جایی که ایستادهام نگاه کنم و لذت ببرم از قلهای که رویش ایستادهام، از راهی که ساختهامش، از کاری که خواسته همیشگیام بوده است …
(به نقل از وبلاگ http://safzav.wordpress.com )
ساعتي قبل، مراسم جشن كلوپ چشمه به پايان رسيد. براي قسمت اول گزارش، فقط همين را بگويم كه:
- هر كس نيامد بدجوري ضرر كرد. همه چيز اين برنامه (به استثناي اجراي ضعيف مجري برنامه) خاطرهانگيز بود.
- آقاي كيائيان عزيز، سنگ تمام گذاشته بود و رسم مهماننوازي را، تمام و كمال بهجا آورده بود.
- فيلم و عكس هاي اين مراسم از ابتداي هفتهي آينده در اختيار علاقه مندان قرار مي گيرد.
- آرم و لوگوي جديد كلوپ نشر چشمه هم معرفي شد. از زحمت خانم بهاره جنت خواه (و ساير دوستاني كه زحمت كشيده بودند و طرحهاي پيشنهادي خود را ارسال كردند) بسيار سپاسگزاريم.

گردهمآيي اعضاي كلوپ مشتريان نشر چشمه
همزمان با بيست و چهارمين سالگرد تاسيس نشر چشمه
از چندماه قبل، از همان وقتي كه تعداد اعضاي كلوپ به 1000 نفر رسيده بود، قول داده بوديم مراسمي برگزار كنيم؛ دور هم جمع شويم و خاطرات چشمهايمان را مرور كنيم و خاطرهي جديدي خلق كنيم.
پيدا كردن سالن براي اين مراسم موجب تاخير در برگزاري آن شد. از اين بابت پوزش ميطلبيم.
مراسمي كه عصر روز سه شنبه 29 مرداد 87 برگزار خواهد شد، شامل اين برنامهها خواهد بود:
اگر مايل به حضور در اين برنامه هستيد، خواهشمنديم:
* زمان: سه شنبه، 29 مرداد 87، ساعت 18:30 تا 20:30
* مكان: سالن آمفي تئاتر موسسه محك، واقع در دارآباد
* آدرس دقيق: بزرگراه ارتش (لشگرك)، بلوار اوشان، خيابان جنت، آمفي تئاتر بيمارستان محك
* نحوه استفاده از وسايل نقليهي عمومي: در ميدان 7 تير و ايستگاه متروي ميرداماد و ميدان تجريش، اتوبوسهايي هست كه ابتداي بلوار اوشان ايستگاه دارند. در ابتداي بلوار اوشان هم، ماشينهاي خطي براي بيمارستان محك حضور دارند.
* كروكي موسسه محك را از اينجا دريافت نماييد.
پينوشت:
نويسندگان و هنرمنداني كه تا كنون، حضورشان در اين برنامه قطعي شده عبارتند از:
(آقايان و خانمها:) ميترا الياتي، ع. پاشايي، احمد پوري، علي دهباشي، فرشته ساري، احمد غلامي، عبدالحسين فرزاد، سعيده قدس، محمد شمس لنگرودي، بهار مشيري، حسن ميرعابديني، مهدي يزداني خرم، هوشنگ مرادي كرماني، بابك احمدي، جهانگير هدايت، مهسا محب علي.
شرح نيازمنديها و راههاي كمك به اين ۲ مركز:
الف: مركز حمايت از معلولين:
ب: مركز نگهداري از كودكان بي سرپرست:
* قرار است در اين برنامه كه يك روز در ماه برگزار مي شود، ضمن مراجعه حضوري به اين مركز، ناهار را در جمع اين كودكان باشيم؛ البته مسئوليت تهيه ناهار و ميوه و ... به عهدهي ما خواهد بود. كمكهاي جمعآوري شده در طول ماه، در اين روز به كودكان اين مركز اهدا ميشود. تاريخ برگزاري هر برنامهي ماهانه، كه روزهاي جمعه خواهد بود، در همين وبلاگ به اطلاع خواهد رسيد.
در صورتي كه مايل به همكاري و اهداي كمك هستيد، ميتوانيد با آدرس ايميل chista_ir@yahoo.com مكاتبه نماييد و يا با شماره تلفن 09122033204 تماس حاصل نماييد. همچنين، ميتوانيد كمكهاي خود را به فروشگاه چشمه تحويل دهيد.
ساعت 10:30 به ورامين رسيديم. قبل از بازديد مركز نگهداري از كودكان بيسرپرست، به مركز حمايت از معلولين شهيد باهنر رفتيم. البته اين مركز در روزهاي جمعه تعطيل است؛ اما به خاطر برنامهي بازديد ما، تعدادي از كاركنان آن آمده بودند و تعدادي از مددجوها هم حضور داشتند.
در طول راه، به اين فكر ميكردم كه اگر برويم و زل بزنيم توي چشم اين آدمها، چقدر خجالت خواهند كشيد. حتي به بقيهي دوستاني كه در مينيبوس بودند گفتم ديگر اين برنامه هاي بازديد را ادامه ندهيم ممكن است به اين بچه ها بربخورد كه ما مثل توريست ها بيائيم و آنها را سياحت كنيم. اما وقتي چشمم در چشم آنها افتاد، آنچه ديدم خندهي خوشحالي در چشمان آنها بودم و خجالت و شرمندگي در چشمان ما...
ادامه ... (شرح بازديد به همراه تصاوير)
باخبر شديم دوست و همكار عزيزمان، رسول (آهنگ) حقيقت، كارمند قديمي و دوستداشتني فروشگاه چشمه، پدر و مادر خود را در سانحهي رانندگي از دست دادند.
به اين دوست بزرگوارمان تسليت عرض ميكنيم و شادي روح رفتگان و بقاي عمر بازماندگانشان را از خداوند متعال خواستاريم.
مراسم ختم: سه شنبه، ۱۵ مرداد، ساعت ۱۴ الي ۱۵:۳۰
مسجد حجت ابن الحسن، سهروردي شمالي، ميدان پاليزي
قرار گذاشته بوديم ساعت 9 صبح جمعه از جلوي فروشگاه چشمه حركت كنيم. ساعت 9:10 صبح، مينيبوس به سمت ورامين حركت كرد و حدوداً ساعت ۱۰:30 به ورامين رسيديم.
همين ابتداي گزارش، يك آمار جالبي را خدمتتان اعلام كنم، شايد شما هم به وجد بياييد:
مساله ۱:
يك كلوپ داريم كه 1130 نفر عضو دارد. 1029 نفرشان ساكن تهران هستند و 936 نفرشان ايميل دارند. براي اين ۹۳۶ نفر، در دو نوبت اطلاعرساني شده كه چنين برنامهاي قرار است برگزار شود و هزينهاي هم ندارد. از اين ۹۳۶ نفر، 2 نفرشان در اين برنامه شركت ميكنند. پيدا كنيد درصد مشاركت اعضاي كلوپ چشمه را.
(پاسخ: 2۱ صدم درصد، يعني يك پنجم از يك درصد، يعني يك چيزي را به 100 قسمت تقسيم كنيم و هر كدامشان را به 5 قسمت ديگر تقسيم كنيم و چهار قسمت از آن را بگذاريم كنار و يك قسمت را نگه داريم)
مساله ۲:
طبيعي است كه خيلي از اعضاي كلوپ چشمه، در آن روز خاص، يا در تهران نبودند، يا برنامهي ديگري داشتند، يا با مشكلي مواجه شده بودند، يا اصلا اعتمادي به اينگونه برنامهها نداشته و ندارند، يا ترجيح ميدهند به جاي اين كه راه بيفتند و تا ورامين بيايند به روشهاي ديگري كمك كنند. اما هر جور كه حساب كنيم، اين درصد مشاركت ۲۱ صدم درصدي كمي نگرانكننده به نظر ميرسد (حداقل براي من كه اين طور است). حالا به نظر شما چرا بيش از ۹۹ درصد از اعضاي كلوپ چشمه در اين برنامه حضور نداشتند؟
* اين سوال را همان شب، از مادربزرگم كه اسطورهي مهرباني است پرسيدم. نصيحتم كرد كه كمي خوشبين باشم. وقتي عينك خوشبيني مادربزرگ نازنينم را به چشمم زدم، جوابهاي خوبي براي اين سوالم پيدا كردم:
(لطفا اگر آدم زودرنجي هستيد و زود بهتان بر ميخورد، و يا اگر نيامدنتان به دلايل ذكر شده در بالا بوده، ادامهي مطلب را نـــــخوانيد؛ وقتتان را تلف نكنيد و يكراســـــــــــت برويد سراغ قسمت دوم گزارش)
۰- کلوپ چشمه اولين جلسهي ديدار با نويسندگان را برگزار كرد. در اين جلسه فرهاد جعفري (نويسندهي كافه پيانو) از ساعت 4 تا 8 شب در چشمه حضور داشت و به سوالات خوانندگان كتاب خود پاسخ داد.
۱- ركورد فروش يك عنوان كتاب در عرض يك هفته شكست. كافه پيانو در اين هفته بيش از ۱۱۶ جلد كتاب فروخت. با اين كه در 2 روز اول هفته اين كتاب در كتابفروشي موجود نبود.
۲- ركورد فروش يك عنوان كتاب در يك روز شكست. در اين روز 57 جلد از كتاب كافه پيانو فروخته شد.
۳- ركورد بازديد از وبلاگ لب چشمه شكست. ۱۱۷ بازديدكننده و ۲۳۵ بازديد در يك روز.
ادامه ... (تصاوير)
گزارش اين جلسه را از زبان فرهاد جعفري در اينجا بخوانيد.
گزارش ايسنا از كتاب بعدي او را در اينجا ببينيد.
همزمان با انتشار چاپ دوم كافه پيانو، فروشگاه چشمه ميزبان فرهاد جعفري خواهد بود.
چهارشنبه، 12/4/87 ، ساعت 4 تا 6 عصر، فروشگاه چشمه (كريم خان، نبش ميرزاي شيرازي)
* در پي سوال مكرر بازديدكنندگان محترم، به اطلاع ميرساند اين جلسه بدون حضور خانم صفورا برگزار ميشود. (آقايان محترم بيدليل دلشان را خوش نكنند)

تعداد طرحها: ۵ + ۱۰ طرح!

ادامه ... (نمونه طرحها در اندازه بزرگ)
(مطلب زير، به صورت يك "كامنت خصوصي" از طرف دوست عزيزمان "رضا" براي ما ارسال شده بود. از آنجا كه ممكن است سوال و اعتراض اين عضو گرامي، در ذهن اعضاي ديگري هم وجود داشته باشد، مطلب ارسالي ايشان را در اينجا نقل كرديم و تا حد امكان پاسخ آن را نيز درج كرديم: )
خیلی ببخشیدا ! اگه من یک شرکت مثل "هزاره سوم" را مسئول کلوپ شرکت خود می کردم توقع داشتم یک سایت اختصاصی به نام کلوپ، همراه با طراحی سایت به طور کامل (از جمله لوگو را) خودش انجام دهد، نه اینکه "همسایه ها یاری کنید تا من بلاگداری کنم!". استفاده رایگان از بلاگفا و درخواست لوگوی رایگان با تعیین ضرب العجل! و ... آدمی را دست به دعا برمیدارد که: خدا! نکند شرکت هزاره سوم از این بنده خدا "چشمه" بابت نگهداری و راه اندازی و مدیریت هزینه میگرید؟؟! خدا داند.
(پاسخ شركت هزاره سوم: )
دوست گرامي؛
1- اگر مطلب "قصه چشمه و كلوپش" را خوانده باشيد، در آنجا گفته بوديم كه دقيقا قرار است "همسايهها ياري كنند تا ما بلاگداري كنيم"! (البته بعيد ميدانم كه آن مطلب را خوانده باشيد). افتخار اين پروژه اين بوده كه با همكاري سهجانبه، ميان چشمه و هزاره و اعضاي كلوپ تا به اينجا رسيده.
2- شركت هزاره سوم بابت مديريت اين كلوپ هزينه مي گيرد. طبيعي هم هست. چراكه انجام كارهاي زير هزينه بر بوده است:
- تماس هاي تلفني در 2 ماه اول شروع كار كلوپ براي اعلام شرايط عضويت به اعضا (كه هزينهاي بيش از 200 هزار تومان را به همراه داشت)
- ثبت 1700 فاكتور تا اين لحظه (به ارزش بيش از 16 ميليون تومان)
- توليد محتوا براي وبلاگ
- طراحي و پياده سازي نرم افزار مديريت امتيازها
- ارسال بيش از 1۹ هزار ايميل براي اعضا
- ...
با توجه به كسادي روزافزون بازار كتاب، و حاشيهي سود پايين آن، انجام اين پروژه با كمترين هزينهي ممكن از افتخارات شركت هزاره سوم بوده است.
3- تا حدي به شما حق مي دهيم كه اينگونه قضاوت كنيد. اگر متن قرارداد ما با چشمه را مطالعه ميكرديد و ميدانستيد دستمزد شركت ما بابت اقداماتي كه در اين 5 ماه انجام داده ايم، بر اساس قراردادي كه خودمان پيشنهاد دهندهي آن بودهايم، چقدر بوده، به اين نتيجه مي رسيديد كه هزاره سوم اين پروژه را تنها بهخاطر ارادتي كه به چشمه و مديران آن دارد انجام ميدهد. شايد در آن شرايط، منصفانهتر برخورد ميكرديد.
4- تعيين ضربالاجل (!) براي طراحي لوگو به 2 دليل بوده: اول اينكه طبيعي است كه از يك زماني به بعد، ما بايد بين طرحهاي رسيده، يكي را انتخاب كنيم. دوم اينكه: اين روزها در حال تدارك يك گردهمآيي باحضور اعضا هستيم و تعيين مهلت براي ارسال لوگو، به اين دليل اين بوده كه در آن گردهمآيي، لوگوي كلوپ را نيز به اعضا معرفي كنيم.
5- دوست گرامي، تا كنون در ايران صدها پروژه مانند پروژهي كلوپ چشمه شروع شده و در همان ابتداي كار متوقف شده (اصلا خوب است بدانيد كه يكي از اين پروژهها را خود چشمه شروع كرد و متوقف شد). شايد بزرگترين هنر شركت ما حفظ "تداوم" اين پروژه بوده است. اميدواريم در آينده نيز با كمك اعضاي كلوپ، بتوانيم در تداوم و ارتقاي كيفيت اين پروژه موفق باشيم.
۶- چشمه در حاضر سايت دارد. البته اين كه در شأن هست يا نه، كامل است يا ناقص، بهروز ميشود يا نه، ... بحث ديگري است كه در حوزهي وظايف ما (به عنوان گردانندگان كلوپ چشمه) نيست.
آدرس سايت نشر چشمه: www.cheshmeh.ir
۷- از بابت اين كه وقت گذاشتيد و نظرات خود را مطرح كرديد، بسيار سپاسگزاريم.
بدينوسيله، از اعضاي محترمي كه در زمينه طراحي گرافيك، داراي مهارت و تخصص هستند، جهت طراحي لوگوي "كلوپ مشتريان نشر چشمه" دعوت بهعمل ميآيد.
لطفا طرحهاي خود را حداكثر تا تاريخ ۲ خرداد 87 ، به آدرس cheshmeh@H3soft.com ارسال نماييد.
شرايط طرح ارسالي:
در صورت نياز، ميتوانيد آرم نشر چشمه را از اينجا دريافت نماييد.
پيشاپيش، از همكاري شما سپاسگزاريم.
(متن اين فراخوان براي تمامي اعضايي كه در فرم ثبت نام، زمينه فعاليت و يا رشته تحصيلي خود را "طراحي گرافيك" اعلام كرده بودند از طريق ايميل نيز ارسال شده است)
چند روز پيش، اتفاقي افتاد كه مدتها منتظرش بوديم: تعداد اعضاي كلوپ از ۱۰۰۰ نفر گذشت. نه اين كه فكر كنيد عدد ۱۰۰۰، عدد خاص يا مقدسي باشد، نه. اين عدد از اين جهت براي ما جالب بود كه از ابتداي كار، در تعريفي كه از مراحل رشد و بلوغ اين كلوپ داشتيم، رسيدن به ۱۰۰۰ را شاخصي براي آغاز يك دورهي جديد از عمر كلوپ در نظر گرفته بوديم.
* * *
در يكي دو ماه اول، يعني وقتي كه 200 - 300 نفر بوديم، نطفه كلوپ داشت شكل ميگرفت. در مرحله عضو گيري بوديم و خيلي از روالها مشخص نبود. تا اينكه آرام آرام، همراه با زياد شدن اعضا و كمكهاي فكري آنها، كلوپ شكل و شمايلي به خود گرفت، وبلاگ چشمه راه افتاد، طرح امتيازدهي سر و ساماني گرفت و شديم 1000 تا و اگر به همين ترتيب جلو برويم، يكي از بهترين و موفقترين كلوپهاي ايراني را داريم، اما ...
* * *
دوستي ميگفت: كلوپ چشمه، تركيبي است از يك خبرنامهي اينترنتي، يك وبلاگ، و حالت ارتقاء يافتهاي از طرح "يكي بخر دو تا ببر"! گرچه اگر واقعا توانسته باشيم اين ۳ سرويس را همزمان ارائه كنيم كار كمي انجام ندادهايم؛ اما در اين صورت، از مهمترين پتانسيل موجود در اين كلوپ استفاده مناسبي نكردهايم.
امروز، ما 1000 نفر آدم متفاوتيم كه در دو چيز با هم اشتراك داريم: 1-كتاب ميخوانيم 2-نشر چشمه را دوست داريم. (اگر اين دلايل، به شما احساس شبيه بودن با 1000 نفر ديگر را القاء نميكند، مطلب "اين خندهدار نيست" را بخوانيد؛ شايد نظرتان عوض شد)
ما ۱۰۰۰ نفر، به پشتوانهي اشتراكاتي كه داريم و با همفكري هم، ميتوانيم با انجام يك كار گروهي، زنده بودن كلوپ را نشان دهيم.
مثل هميشه، منتظر نظرات شما در اين زمينه هستيم.
(لطفا پيشنهاد "برگزاري تور گلابدره" و يا "تجمع اعتراض آميز جلوي وزارت ارشاد" را مطرح نفرماييد كه شديدا معذوريم!)
امتياز همهي اعضاي كلوپ چشمه از طريق ايميل ارسال شد. (چنانچه اين ايميل را دريافت نكردهايد به ما اطلاع دهيد).
نكته قابل توجه اين است كه نحوهي استفاده از پساندازها تغيير عمدهاي داشته است؛ به اين صورت كه:
ساختار رایج وبلاگها به گونهای است که مطالب جدیدتر در بالای صفحات قرار میگیرند و مطالب قدیمی پس از مدتی از صفحه اول خارج میشوند. این ساختار برای وبلاگهایی که به صورت روزنوشت هستند و تعداد خوانندگان آنها ثابت است، مشکلی ایجاد نمیکنند؛ اما برای وبلاگ چشمه از چند جهت نامناسباند:
با توجه به مشکلاتی که گفته شد، از سوی برخی از اعضای محترم ساختار دیگری پیشنهاد داده شد که بیشتر شبیه به ساختار یک وبسایت است تا یک وبلاگ و شما میتوانید مدلی از آن را در اینجا مشاهده فرمایید. لطفاً نظر خود را درباره این ساختار پیشنهادی اعلام فرمایید.
خبر:
به دليل توقيف سرور شركت ميهن هاست در آمريكا (به بهانه وجود پسوند ir در دامنهها و به استناد تحريمهاي در نظر گرفته شده عليه ايران) سايت شركت هزاره سوم هم از كار افتاد! از آنجا كه عكسهاي موجود در اين وبلاگ در هاست مربوط به سايت هزاره سوم قرار داشت، چند روزي طول كشيد تا اين فايلها به فضاي ديگري منتقل شوند و در اين مدت، برخي از عكسها و لينكهاي اين وبلاگ بهدرستي كار نميكرد. از اين بابت پوزش ميطلبيم (به هر حال در راه رسيدن به فناوري هستهاي، يك عده بايد هزينه بپردازند، چه ديواري كوتاهتر از ديوار سايت ما!)
خاطره:
با كاوه نشسته بوديم توي چشمه و داشتيم بحث فرهنگي ميكرديم. يه پسر بچهي ۴ - ۵ ساله پريد تو مغازه و يهراست اومد سر ميز ما. قيافهي زشت و در عين حال بامزهاي داشت و شرارت از سر و روش ميباريد. دستهاش رو گرفت به لبهي ميز و سعي ميكرد خودش رو بكشه بالا. بهش گفتم: كتاب ميخواي عمو؟ گفت: اوهوم. گفتم: چه كتابي؟ يكهو مادرش اومد تو مغازه، يه چشم غره به پسره رفت و بهش گفت: «ذليل مرده كي اومدي اينجا، كلي دنبالت گشتم» و دست پسرش رو كشيد تا ببرتش بيرون. اما پسرك كه حس ميكرد بايد بمونه و جواب سؤالم رو بده، محكم به لبه ميز چسبيده بود و نميرفت. مامانش هم گفت: «ببين پسرم، اينجا كتابفروشيه، ميفهمي؟ هيچي نداره كه بهدردت بخوره»
من و كاوه يه نگاهي به هم انداختيم. هر چي حس گرفتهبوديم پريده بود و ترجيح داديم بقيهي بحثمون رو بذاريم براي يه وقت ديگه...
گزارش ميزان خريدهاي اعضا، جمع امتيازات آنها و همچنين آخرين وضعيت كلوپ تا پايان سال 86، از طريق ايميل براي همهي اعضا ارسال شد. اگر اين ايميل را دريافت نكردهايد به ما اطلاع دهيد تا مجددا براي شما ارسال كنيم.
و اما گلايه: (البته قبل گفتنش بايد يه عذر خواهي بكنيم و اميدواريم به كسي بر نخوره)
راستش، از اعضاي اين كلوپ كه همشون اهل مطالعه هستند توقع نداشتيم كه ايميلهاي ما رو اينجور سَرسَري بخونن و بعضي حرفاي ما رو تفسير بهرأي كنن! باور كنين هيچي به اندازهي اين موضوع بچههاي ما رو كلافه نميكنه. خودتون رو بذاريد جاي ما: توي تعطيلات بيايد سر كار، فاكتورها رو وارد كنيد، كالاها رو تفكيك كنيد، امتيازها رو حساب كنيد، ...، ايميلها رو "دونه دونه" بفرستيد تا مبادا Spam بشه، اونوقت يه همچين اتفاقايي بيفته:
البته، اونوقتي ميتونيد متوجه بشيد كه اين اتفاقها چقدر ضد حاله، كه بريد و متن ايميل گزارش ماه قبل و اين يكي ماه رو بخونيد.
خدا وكيلي درسته كه ما تحملمون زياده و بايدم زياد باشه، درسته كه عشقمون مشتري مداريه، درسته كه قوانين كلوپ يه خورده پيچيدهست، درسته كه بد خط مينويسيم، اما شايد بد نباشه كه يه خوردهاي هم مراعات حال ما رو بكنين. البته به پشتوانه محبتهايي كه از طرف اعضاي كلوپ و از طرف مديراي چشمه ميبينيم، روز بهروز پرانرژيتر جلو ميريم و هميشه گفتيم:
كار كردن براي نشر چشمه و اعضاي كلوپش، واسه ما يه افتخاره ...
(جمعي از كاركنان كمحوصلهتر شركت هزاره سوم)
نه زمستاني باش كه بلرزاني
نه تابستاني كه بسوزاني
بهاري باش تا بروياني ...
«سال نو مبارك»
(كلوپ مشتريان نشر چشمه)
با توجه به اين كه قسمت معرفي و بررسي كتاب در وبلاگ نشر چشمه راه اندازي شده و مورد توجه اعضاي محترم قرار گرفته است، از شما خواهشمنديم چنانچه كتاب و يا لوح فشردهاي را براي معرفي به ساير اعضا مناسب ميدانيد، با تهيهي متني جهت معرفي بيشتر آن، ما را در پربار تر كردن اين بخش ياريكنيد.
لطفا سيديها و يا كتابهايي را معرفي نماييد كه:
پيشاپيش از همكاري شما سپاسگزاريم.
۱:
اولين خبر اين كه فروشگاه نشر چشمه تا 29 اسفندماه، در تمام روزهاي تعطيل، از ساعت 9 صبح تا 7 شب، پذيراي شماست. (ما هم كه ۲۴ساعته آنلاين در خدمتيم)
بقيهي موارد، خاطره است و دوستاني كه صرفا دنبال مطالب جدي هستن، بهتره نخونند.
از همهي دوستان بزرگواري كه لينك اين وبلاگ را در وبلاگهاي خود قرار دادند سپاسگزاريم. پوزش ما را هم بپذیرید؛ چراكه در حال حاضر امكان قراردادن لينك وبلاگ اعضا براي ما وجود ندارد.
اميدواريم با ارتقاي كيفيت اين وبلاگ، لطف و اعتماد اين عزيزان را جبران كنيم.
بعضی از نظرات، پيشنهادها و انتقادهايي كه از طريق ايميل به دست ما رسيده رو در ادامهي اين مطلب مطالعه كنيد. ضمنا از همهي اين عزيزان سپاسگزاريم كه به ياد ما بودند و ما رو قابل دونستند ...
يكي بود، يكي نبود
زير پل كريم خان،
يه « چشمه » بود ...
1
كمتر كسي مي دونه كه قصه، از يه مغازهي كوچيك شروع شد، يه جايي زير پل كريم خان، دو سه تا پلاك اونور تر از جايي كه الان بهش ميگن نشر چشمه.
بيست و سه سال پيش بود كه يه مرد جوون، با ته لهجهي شمالي، تصميم گرفت زندگيش رو روي چيزي قمار كنه به اسم كتاب (كه شايد حتي رتبهي صد و سي و چهارم رو هم توي اولويتهاي زندگي يه ايروني نداشته باشه)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|